Boplo.ir
rss

من در Facebook


جستجو


مطالب همینجوری

بر و بچ

MyView TakhteShasi Tween

دوستشون دارم

بیلبورد

دامین برای فروش: CleanCode.ir
FastFeed.ir
Fonvi.com

تماس


انواع و اقسام سفارشات طراحی و برنامه نویسی سایت پذیرفته میشه. از سایت حمایت از خرگوشهای صورتی گرفته تا سایت قاچاق اعضای بدن!
تماس

 

از بيماران سرطاني حمايت كنيم

A new begining
AHHP presents

 

rss دفتر یادداشت

۹۰ مبارک!
۱ فروردین ۱۳۹۰ ساعت ۰۱:۵۰

سال نوو مبارک!

۹۰، ۹۰ تا مبارک! ۹۹۰ تا مبارک! خیلی مبارک!

امیدوارم در سال جدید، هر سه مورد زیر رو باشی:

  • شنگول.
  • منگول.
  • و از همه مهمتر، حبه‌ی انگول.

7sin

برچسب ها:

 

فلسفه توهم بزرگ
۲ مرداد ۱۳۸۹ ساعت ۰۱:۲۴

چطور جهان حول من میچرخه و با مرگ من همه چیز به عدم تبدیل میشه!
Illusion

جدیدا یه فکری به سرم زده که به هرکی گفتم یه واکنش داشت. یکی گفت: الو الو صدات نمیاد. یکی سرش رو از ماشین برد بیرون. یکی یکم نگام کرد کرد و گفت: چیزی زدی امیرحسین؟!! یکی خیلی جدی گفت برو علائم اسکیزوفرنی رو تحقیق کن اگر تو خودت دیدی سریع برو دکتر. یه نفر هم سکوت کرد انگار هیچی نشنیده!

داستان از این قراره: همه چیز و همه کس حتی خود من، توهمات و خلاقیت من هستند و چیزی جز من وجود نداره!

همه ما خورشید رو میشناسیم. از خودم شروع می کنم. من خورشید رو میبینیم. احساسش می کنم. آیا ممکنه این دیدن و احساس کاملا زاییده ذهن من باشه؟ براساس مقدمه اول، من می تونم یک احساس مادی رو تصور کنم. پس اگر من به این دانسته خودم شک کنم، چه چیزی میتونه من رو از این شک دربیاره؟
یه راه ساده. میرم توی خیابون، از اولین کسی که میبینیم میپرسم که اون هم خورشید رو میبینه یا نه. اون شخص جواب مثبت میده. آیا ممکنه که اون آدم مثل من خورشید رو تصور کرده باشه یعنی توهم مشترکی داشته باشیم؟ یا آیا ممکنه که خود اون شخص زاییده ذهن من باشه؟ یعنی من توی ذهنم کسی رو خلق کردم و باهاش صحبت کردم؟
از کجا میشه فهمید؟ میشه یک نفر سومی رو پیدا کرد. اون نفر سوم هم میتونه شرایط نفر قبلی رو داشته باشه! نفر چهارم هم همینطور الی آخر.
در نتیجه یا همه انسانهایی که من میشناسم توهم و تصور من هستند یا همه توهم مشترکی به نام خورشید داریم.

حالا خورشید رو فراموش کنیم. خود آدمها رو در نظر بگیریم. چطور به من ثابت بشه که همه آدمهایی که دیدم و میشناسم، زاییده ذهن من نبودند؟ یعنی من تنها انسان روی زمین هستم که تونستم انسانهای دیگه رو تصور کنم. این غیرممکنه؟ حتما میگی آره با این استدلال که مطمئنی خودت واقعی هستی. ولی من این رو از کجا بفهمم. راهی سراغ داری؟ آخرش میخوای بیای بزنی تو گوشم و بگی: من هستم یا نیستم؟ که این پدیده هم از این نظریه مستثنی نیست و میتونه ساخته ذهن من باشه که من یک نفر رو در توهم خودم ایجاد کردم که برای اثبات وجود خودش اومده زده تو گوش من!
یه سوال. من الان دارم وبلاگنویسی می کنم برای تو که داری میخونی. چطور میتونم بگم تو نیستی وقتی دارم واست وقت میذارم؟ اگر تو وجود داری پس واقعا وجود داری. من اینجوری جواب میدم: وقتی حجم تصور میتونه اینقدر بدون مرز باشه پس هر اتفاقی توی زندگی من میتونه غیرواقعی باشه. هر صحبتی. هر حادثه ای. هر پدیده ای. یعنی من الان دارم تصورم می کنم که دارم تایپ می کنم یعنی مثل یک فیلم توی ذهن من داره اتفاق بیافته.

پاراگرافهای بالا، خلاصه و تکه هابی از پست هستند. کاملش رو در ادامه مقاله میتونی بخونی اگر علاقمندی...

برچسب ها:

 

امان از دست این آدما: خیانت
۲۱ تير ۱۳۸۹ ساعت ۰۶:۱۵

چه زشت!

این آدما
یه کار زشتی می کنند که واقعا به نظر من کثیفترین کار دنیاست!
میخواستم یه پست درباره اش بنویسم ولی دیدم هرچی کمتر ازش حرف بزنم، فضای بلاگ کمتر به نامش آلوده میشه

برچسب ها: ,

 

نامه آبراهام لینکلن به آموزگار فرزندش
۱۸ تير ۱۳۸۹ ساعت ۰۶:۱۶

از تعمقات یک مرد بزرگ
Abraham Lincon

هشت تا شخصیت تاریخی وجود داره که من واقعا بهشون علاقمندم راستش نمیدونم چرا! یعنی یه جورایی ناخودآگاه بهشون علاقمندم (جدی). به ترتیب تاریخ، اینها هستند:

  • کوروش کبیر
  • حضرت محمد(ص)
  • آبراهام لینکلن
  • آلبرت آینشتاین
  • بیل گیتس
  • خودم
  • کسی که قراره بعدا بهش علاقمند بشم!
  • و یکی هم به عنوان زاپاس که اگر کس دیگه ای پیدا شد، توی این لیست، جا واسش باشه!

درباره هیتلر هیچ اطلاع خاصی ندارم ولی به نظر آدم جالبی بوده. شاید وقتی درباره اش تحقیق کردم از اون هم خوشم اومد!

من آواتار اکانت یاهو پالسم، یه عکس خوشگل از آبراهام لینکلن هست. یعنی همین عکسی که اینجا تو این پست میبینی. گفتم برم سرچ کنم ببینم دیگه چه عکسی ازش پیدا میشه، به صفحه ویکیپدیاش برخوردم. توی ترجمه فارسی اش، یه بخشی با عنوان "نامه ابراهام لینكلن به آموزگار فرزندش" داره. خوندم دیدم واقعا ارزشمنده و جالب دونستم اینجا بذارم شاید واسه تو هم جالب باشه:

او باید بداند كه همه مردم عادل و صادق نیستند. اما به فرزندم بیاموزید كه به ازای هر شیاد، انسانهای صدیق هم وجود دارند. به او بگویید در ازای هر سیاست‌مدار خودخواه، رهبر با همتی هم وجود دارد. به او بیاموزید كه در ازای هر دشمن، دوستی هم هست. میدانم كه وقت می‌گیرد اما بیاموزید اگر با كار و زحمت خویش یك دلار بدست آورد بهتر از آن است كه جایی در زمین پنج دلار پیدا كند. به او بیاموزید كه از باختن پند بگیرد و از پیروز شدن لذت ببرد. او را از غبطه خوردن برحذر دارید. به او نقش و تاثیر مهم خندیدن را یاد آور شوید. اگر می‌توانید به او نقش مهم كتاب را در زندگی بیاموزید. به او بگویید تعمق كند، به پرندگان در حال پرواز در دل آسمان، به گلهای درون باغچه، به زنبورهای كه در هوا پرواز میكنند دقیق شود.

به فرزندم بیاموزید كه در مدرسه بهتر این است كه مردود شود اما با تقلب به قبولی نرسد. به او یاد دهید كه با ملایم ها ملایم و با گردن كشها، گردن كش باشد. به عقایدش ایمان داشته باشد حتی اگر همه خلاف او حرف بزنند(و او را مسخره كنند). به او یاد دهید كه همه حرف ها را بشنود و سخنی را كه به نظرش درست می‌رسد انتخاب كند.

ارزشهای زندگی را به فرزندم آموزش دهید. به او یاد دهید در اوج اندوه تبسم كند. به او بیاموزید كه در اشك ریختن خجالتی وجود ندارد. به او بیاموزید كه می‌تواند برای فكر و شعورش مبلغی تعیین كند اما قیمت گذاری برای دل بی معنا است.

به او بگویید كه تسلیم هیاهو نشود و اگر خود را برحق می‌داند پای سخنش بایستد و با تمام قوا بجنگد.

در كار تدریس به فرزندم ملایمت به خرج دهید اما از او یك ناز پرورده نسازید، بگذارید شجاع باشد. به او بیاموزید كه به مردم اعتقاد داشته باشد. توقع زیادی است اما ببینید كه می‌توانید چه كار كنید.

شاید واست جالب باشه. من زمان کنکورم، یه ریش فانتزی گذاشته بودم که درست مثل همین عکس آبراهام لینکلن بود. یکی گفت ریشت مثل آبراهام لینکلنه. من رفتم ببینم کیه اینکه ریشش مدل من بوده و اونجا ایشون رو شناختم! grin

 

منبع: آبراهام لینکلن. از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد

برچسب ها:

 

لطفا وارد چمن نشوید!
۳۰ خرداد ۱۳۸۹ ساعت ۱۱:۲۵

آفتابه لگن هفت دست ولی بازدیدکننده و خواننده هیچی!

حتما دیدی توی پارکها روی چمنها یه تابلو زدند و روش نوشتند "لطفا وارد چمن نشوید!". دو تا امکان جدید به این بلاگ اضافه کردم که بیشتر نقش دکور رو دارند تا کاربرد درست و حسابی.
توی این بلاگ، فرم کامنت یه جورایی واسه قشنگیه، هیچکس ازش استفاده نمی کنه. حالا این قابلیتهایی که اضافه کردم، کاربردشون از کامنت هم کمتره و مثل چمنی می مونه که روش نوشته "لطفا وارد چمن نشوید!" و کسی طرفشون نمیره مگر بعضی بچه های شیطون.

اول قابلیت Bookmark پستهاست. در لیست پستها مثل صفحه اول، همونجور که در تصویر قابل مشاهده است، آیکونهایی برای Bookmark قرار داده شده. bookmarking

در صفحه هر پست هم این آیکونها قرار گرفتند. اینها گلهای کنار چمن هستند. فقط وجود دارند. bookmarking با کلیک روی این آیکونها، وارد سایتشون میشیم تا اون پست رو با بقیه به اشتراک بذاریم تا شاید یه روزی به درد یه بابایی خورد.

 

قابلیت دوم اضافه شدن RSS Feed برای هر دسته از بلاگه. تا حالا یه RSS Feed برای همه پستهای وبلاگ بصورت درهم داشتم که سوا کردنی هم نبود ولی حالا در کنار اون، برای هر دسته یک RSS Feed مجزا دارم.
توی لیست پستها و در انتهای خلاصه هر پست آیکون این فید رو می تونی مشاهده کنی categorized feed

همینطور وقتی وارد دسته ای میشی یعنی مثلا روی یکی از لینکهای منوی سایت مثل "پی اچ پی" یا "دفتر یادداشت" کلیک می کنی و به صفحه اش بری، لینک RSS Feed اون دسته رو کنار عنوانش مشاهده می کنی. categorized feed

همیشه رو به راه باشی!

برچسب ها:

 

امان از دست این آدما: ترافیک
۲۷ خرداد ۱۳۸۹ ساعت ۰۲:۳۹

چه عجیب!

این آدما
همــــــــــیشه در حال رفت آمدند. کافیه به یکی از خیابونهای اصلی شهر بریم و میبینیم که همه در حال رفتن از جایی به جای دیگه هستند. من نفهمیدم که این آدما که اینقدر همیشه توی راه هستند، پس کی کار می کنند؟
غیر از اونایی که رفت و آمد کارشونه مثل راننده ها، بقیه واسه چی اینقدر توی خیابون میچرخند؟

چند وقت پیش داشتم از بالای بزرگراه چمران تهران رد میدشم. دیدم که تقریبا همه ساعتهای روز پر از ماشینه. این ماشینها، حامل کسایی هست که برای کار و فعالیت از خونه بیرون اومدند. چیزی که نفهمیدم این بود که رانندگی توی خیابون یا پیاده روی برای رسیدن از جایی به جای دیگه، چجور کاریه؟ کار یعنی من با تخصص و مهارتم، فعالیتی رو پیش ببرم. صبح از خونه میرم به محل کارم که همون تخصص و مهارت اینا ولی اینکه از اونجا برم یه جا دیگه و از اونجا یه جا دیگه و الی آخر کجاش مهارت و تخصص میخواد؟ البته رانندگی توی خیابونهای ایران غیر از مهارت رانندگی، کلی مهارتهای جورواجور در پیش بینی حوادث لازم داره مثل:
  • پیش بینی ناشیگری های شش تا ماشین اطراف،
  • پیش بینی حرکتهای شهادت طلبانه بعضی راننده ها،
  • پیش بینی حرکتهای به اصطلاح زرنگی اغلب راننده ها برای مثلا سریعتر رسیدن،
  • پیش بینی پیاده هایی که بجای پل دارند توی خیابون لایی بازی می کنند،
  • پیش بینی چاله چوله های گود و خیلی گود خیابونها
  • و در آخر پیش بینی حرکتهای خاص خودمون که میتونه از نوع ناشیگری، شهادت طلبانه یا زرنگی باشه.

بگذریم. این ترافیک به نظر من بزرگترین معضل حل نشده است که آدما ساعتهایی از روز رو بجای اینکه مشغول استفاده از تخصصشون باشند بین نقاطی در حرکتند و وقت تلف می کنند.

 

 


این اراجیف یعنی چی؟ به نظر من هرکاری که با زحمت انجام شه یا احمقانه به نظر بیاد، یه جاش میلنگه! خدا به آدما عقل داده که واسه اینجور کارا، راه حل پیدا کنند یا به سطح علمی اش نرسیدند یا تسلیم یه سری گره کور ذهنی شدند.
یه مواقعی من اصلا از کار این آدما سر در نمیارم....

برچسب ها: ,

 

امان از دست این آدما: دروغ
۲۵ خرداد ۱۳۸۹ ساعت ۰۲:۱۷

چه ناجور!

این آدما
در پاسخ بعضی سوالها، بجای اینکه واقعیتی که رخ داده رو بگن، شروع به چرت و پرت گفتن می کنند. داستانهایی تعریف می می کنند که از خودشون ساختند و هیچوقت اتفاق نیافتاده! و بهش میگن دروغ.
این کار رو یا برای فرار از بی مسئولیتی هاشون می کنند یا برای دست انداختن مخاطب.

باحالیش اینجاست که توی نود و نه درصد مواقع، عدم صداقت کـــــاملا قابل تشخیصه و مخاطب اگر این داستان من در آوردی رو باور کنه ولی انرژی منفی گوینده رو احساس می کنه. یعنی اگر دو نفر با هم صد تا داستان تعریف کنند که مال یکی همه اش دروغ باشه و اون یکی حقیقت و ما متوجه نشیم، فردی که حقیقتگویی کرده کاملا احساس بهتری رو برای ما ایجاد کرده.
به نظر من، حقیقت یکی از مقدسترین کلمات هست و دروغ کثیفترین کلمات!

واقــــــــــــــــــــــعا امان از دست این آدما که با دروغ رابطه هاشون رو کثیف می کنند و همدیگر رو می رنجونند!

 

 


این اراجیف یعنی چی؟ به نظر من هرکاری که با زحمت انجام شه یا احمقانه به نظر بیاد، یه جاش میلنگه! خدا به آدما عقل داده که واسه اینجور کارا، راه حل پیدا کنند یا به سطح علمی اش نرسیدند یا تسلیم یه سری گره کور ذهنی شدند.
یه مواقعی من اصلا از کار این آدما سر در نمیارم....

برچسب ها: ,

 

آهنگ I See You
۲۳ خرداد ۱۳۸۹ ساعت ۰۲:۱۶

آهنگ تیتراژ فیلم Avatar

من اصلا اهل فیلم تماشا کردن نیستم. یه علتش نبود وقت و حوصله است و علت دیگه اش کمبود فیلم درست و حسابیه.
چند شب پیش، سه ساعت وقت گرانبهام رو صرف تماشای فیلم Avatar کردم و در آخر فیلم، مأیوس و ناامید که از اینکه چه فیلم چرندی بود، با شروع تیتراژ پایانی، نظرم عوض شد و خدا رو شکر کردم که تا اینجای فیلم رسیدم. آهنگ آخر فیلم فوق العاده بود! جدا اگر این آهنگ آخر این فیلم نبود، آقای جیمز کامرون بخاطر ساختن این فیلم گرانبها، از من چند تا فحش کش دار میخورد.

اسم آهنگ I See You هست که خانم Leona Lewis خوندند. شعر این آهنگ واقعا لطیفه! در همین پست می تونی بخونی. از مفهوم شعر کاملا واضحه که برای این فیلم گفته شده. توی فیلم از اصطلاح "I See You" برای ابراز احترام و علاقه استفاده می کنند.

به شدت پیشنهاد می کنم این آهنگ رو گوش کنی تا توی لذت من شریک شی!

در آخر پست، نقد من از این فیلم رو می تونی مطالعه کنی و بفهمی که چرا کم فیلم تماشا می کنم!
ادامه پست...

برچسب ها: ,

 

امان از دست این آدما: اختراعات
۲۱ خرداد ۱۳۸۹ ساعت ۰۲:۱۵

چه فراموشکار!

این آدما
با هم دشمن هستند و تا جایی که جا داره سر هم رو کلاه و میذارند و توی گردهمایی ای به نام جنگ ، همدیگر رو می کشند ولی بیشتر مواقعی که اختراع خوب و سودمندی می کنند با هم به اشتراک میذارند تا با هم استفاده کنند.
من نفهمیدم که خشاب پر اسلحه اشون رو باور کنم یا دلسوزی و میل به پیشرفت جمعی اشون رو....

 

 


این اراجیف یعنی چی؟ به نظر من هرکاری که با زحمت انجام شه یا احمقانه به نظر بیاد، یه جاش میلنگه! خدا به آدما عقل داده که واسه اینجور کارا، راه حل پیدا کنند یا به سطح علمی اش نرسیدند یا تسلیم یه سری گره کور ذهنی شدند.
یه مواقعی من اصلا از کار این آدما سر در نمیارم....

برچسب ها: ,

 

امان از دست این آدما: جنگ
۱۷ خرداد ۱۳۸۹ ساعت ۱۱:۱۱

چه کثیف!

این آدما
همدیگر رو میکشند!!!
یه سری ابزار کشتار میسازند، یه سری این ابزار رو تهیه می کنند تا عمر یه سری آدما رو باهاش تموم کنند!
من نفهمیدم که وقتی یه نفر به دنیا میاد، زندگی می کنه، فکر می کنه، احساس می کنه، خوشحال میشه، میخنده، گریه می کنه، غمگین میشه، محبت می کنه، محبت میبینه، چطور میشه که یه نفر دیگه یه فشار دادن یک دکمه یا کاری مشابهش، تعیین می کنه که این آدم دیگه نباید نفس بکشه؟
کاری با تقدیر و عجل ندارم. آدما چطور به خودشون جرأت میدهند تا چنین جسارتی رو به مخلوق به این خفنی بکنند؟
تازه دور هم جمع میشن و با هم گروهی کشتار می کنند. بهش میگن جنگ و کلی بهش افتخار می کنند. توی جنگ یه سری پول خرج می کنند تا آدمایی این وسط کشته بشند. جالب اینجاست که وقتی جنگ تموم میشه و به اصطلاح طرفی پیروز میشه، زمینه یه سری دشمنی و کینه و کشتار رو ایجاد می کنه!!!!!

 

 


این اراجیف یعنی چی؟ به نظر من هرکاری که با زحمت انجام شه یا احمقانه به نظر بیاد، یه جاش میلنگه! خدا به آدما عقل داده که واسه اینجور کارا، راه حل پیدا کنند یا به سطح علمی اش نرسیدند یا تسلیم یه سری گره کور ذهنی شدند.
یه مواقعی من اصلا از کار این آدما سر در نمیارم....

برچسب ها: ,

 

فلسفه پاستیل
۱۵ خرداد ۱۳۸۹ ساعت ۰۲:۲۹

طعم تلخ پاستیل
pastille پاستیل

یه فکری همیشه باهام بوده که اسمش رو گذاشتم "فلسفه پاستیل"!

فلسفه پاستیل با این موقعیت پیش میاد که فرض کن:
داری توی خیابون پاستیل میخوری و خیلی خوشحالی و یه بچه فال فروش ریزه میزه میبینی. دلت میخواد که از پاستیلت به اون بچه هم بدی. اگر اون بچه واقعا فقیر باشه و تا حالا پاستیل نخورده باشه، دادن پاستیل به اون بچه یکی از این عواقب رو داره:

  • یا بچه لذت خوردن پاستیل رو تجربه می کنه و خوشحالی بهش دست میده (که کار خیلی خوبیه) و موضوع رو فراموش می کنه تا روزی که دوباره با چنین موقعیتی روبرو شه.
  • و یا بچه پاستیل رو میخوره و بهش علاقمند میشه و دوست داره باز هم بخوره ولی نه پول خریدش رو داره و نه موقعیتش و حتی اسمش رو نمیدونه و غصه خواهد خورد که کی و چطور میتونه دوباره داشته باشدش.
حالت اول خیلی خوبه و دقیقا نتیجه ای هست که من در نظر داشتم ولی حالت دوم یعنی من با هدف محبت، اون بچه رو آزار دادم و موقعیت عشق دور از دسترس رو براش فراهم کردم. (عشق یعنی علاقه وافر!)

موقعیت اینچنینی خیلی پیش میاد. وقتی میخوایم به کسی، چیز خوبی بدیم که ممکنه دیگه بهش دست پیدا نکنه، نمی دونم کار خوبی هست یا نه.

اگه این پست رو خوندی، بگو که تو چی فکر می کنی...

برچسب ها:

 

امان از دست این آدما: آشپزی
۱۱ خرداد ۱۳۸۹ ساعت ۱۱:۵۲

چه سر کاری!

این آدما
انرژی مصرف می کنند و پول درمیارند تا مواد غذایی بخرند یا کلی زحمت میکشند تا این مواد رو تهیه کنند.
انرژی و وقتی رو صرف پختن این مواد می کنند.
در عرض سه سوت، از طریق یه سوراخ روی صورت، همه اش رو وارد بدنشون می کنند.
ظرف و ظروفی که طی مراحل بالا کثیف شده اند رو میشورند.
و با رفتن به یک اتاقک کوچیک در خونه اشون، مقدار زیادی از اون غذا رو به طبیعت بر می گردونند.
چند ساعت بعد این چرخه با کمی تغییر تکرار میشه.

آخه واسه کاری که روزی چند بار انجام میشه این همه زحمت لازمه؟

 

 


این اراجیف یعنی چی؟ به نظر من هرکاری که با زحمت انجام شه یا احمقانه به نظر بیاد، یه جاش میلنگه! خدا به آدما عقل داده که واسه اینجور کارا، راه حل پیدا کنند یا به سطح علمی اش نرسیدند یا تسلیم یه سری گره کور ذهنی شدند.
یه مواقعی من اصلا از کار این آدما سر در نمیارم....

برچسب ها: ,

 

از نوروز آموختم
۲۹ اسفند ۱۳۸۸ ساعت ۰۹:۰۲

از نوروز آموختم که باید امیدوار بود

چند روز پیش داشتم تو خیابون راه میرفتم. دقت کردم دیدم روزهای آخر ساله و خیابونها شلوغه. همه دارند خرید می کنند، همه عجله دارند. چیزی که بین همشون مشترک بود، خوشحالی سال نو بود. همه واسه تغییر سال شاد بودند.
با خودم فکر می کردم، چرا سال نو خوشحالی داره؟ این سوال شاید واست عجیب باشه ولی من یکم شخصیت اجتماعیم خاصه و خیلی از مسائل عادی واسه من حل نشده است. با خودم گفتم عوض شدن سال؟ خیلی چیزا عوض میشه مثل ماه و فصل و چیزای دیگه. چرا واسه اونها خوشحال نمیشیم؟ یا تموم شدن سال جاری؟ اینم خوشحالی نداره بازم خیلی چیزا تموم میشه و همه چیز عادیه!

به یک جواب جالب رسیدم. همه آدما شاید خودشون ندونند ولی خوشحالند چون منتظر یک سال جدید هستند. سالی که هنوز نیومده. اوقاتی که کسی ندیده و این خوشحالی فقط یک معنی میده و اونم اسمش امید می تونه باشه.
خیلی شگفت زده شدم از مردمی که دارند توی فشار اقتصادی و روحی و تنگنا سر می کنند، چقدر می تونند امیدوار باشند! از گرفتارترینشون تا راحتترینشون. کسی نیست که عید ته دلش خوشحال نباشه!
از نوروز آموختم که همیشه می تونم خوشحال باشم و امیدوار. چون
« توی بدترین اوضاع هم کسی فردا رو ندیده! »

امیدوارم در سال هشتاد و نه امیدهای ما به ثمر بشینه و همه خوشحالتر باشیم. همه نه بعضیا!

شاد باشید
امیرحسین

برچسب ها:

 

پرسيدم چطور مي توان بهتر زندگي کرد؟
۳۰ آبان ۱۳۸۸ ساعت ۰۱:۰۶

یک کم فکر

پرسيدم: چطور مي توان بهتر زندگي کرد؟

    جواب داد:
  • گذشته ات را بدون هيچ تاسفي بپذير، با اعتماد زمان حال ات را بگذران و بدون ترس براي آينده آماده شو.
  • ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز.
  • شک هايت را باور نکن و هيچگاه به باورهايت شک نکن.
  • زندگي شگفت انگيز است فقط اگر بداني که چطور زندگي کني.

برچسب ها: ,

 

تولدم مبارک!
۲۳ مهر ۱۳۸۸ ساعت ۰۷:۴۵

امیرحسین آغاز میگردد

من 22 سال پیش تو همین لحظه به این دنیا اومدم.
پس تولدم مبارک!
happy

برچسب ها:

 

آهنگ Just One Last Dance
۱۹ مهر ۱۳۸۸ ساعت ۰۴:۵۸

یک آهنگ لطیف و زیبا

خانم Sarah Conner چند سال پیش به همراه آقاشون(همسرش) آقای Marc Terenzi یه کار جالب کردند و آهنگ Just One Last Dance رو ساختند و خوندند.
این آهنگ رو جدیدا از بروبچ کندم و برای داونلود گذاشتم.
آهنگ فوق العاده زیباییه و شعر معرکه ای داره. حجمش کمتر از 6 مگابیته و کیفیتش توپه!
واقعا آهنگ قشنگیه. امیرحسین بهت توصیه می کنه که گوش بدی. متن شعرش رو اینجا هم قرار دادم که بخونی ببینی امیرحسین هیچوقت دروغ نمیگه!

لینک داونلود و متن شعر رو توی دنباله مطلب می تونی ببینی....

برچسب ها: ,

 

خواب ژرف آدم
۴ خرداد ۱۳۸۸ ساعت ۱۲:۲۴

کابوس آدم
داستان آدم چنین بود که او از درخت وهم خورد و به خوابی ژرف فرورفت و در این خواب ژرف، بیهوده خیر و شر را تصور کرد.
چهار اثر از فلورانس اسکاول شین ص 302  

داری تو خیابون راه میری و کیفت پر پوله! همچین کیفت رو چسبیدی که همه دور و وری هات فهمیدند که تو کیفت یه چیزی داری.
از قضا، یکی دو تا از این دور و وری ها دارای روحیه بزه و خلاف هستند و در زمینه رذالت و اوباشی گری فعالیت می کنند یا به اصطلاح دزد هستند!
این اشخاص دزد، تو رو یه آدم کیف بدست نمی بینند. اونا تو رو یه تابلوی بزرگ میبینند که روش بصورت گنده و Bold نوشته:

bilboard

حالا اگه طبیعی مثل آدمای دیگه راه بری، اونا هم به تو مشکوک نمیشن.

این یه مثال بود از اینکه بدی وجود نداره. اونی که هست ساخته خود ماست. یه قرارداد امنیتی بین آدما که مثلا اگه در خونه ات رو قفل نکنی، دزد میاد اموالت رو میبره. حالا اگه این قرارداد رو با هم نبندیم، کسی به فکرش میرسه که همچین کاری کنه؟ نمیرسه چون اون دزدی که قراره از این موقعیت سوء استفاده کنه خودش مثل باقی مردم در خونه اش رو قفل نکرده.....
اگه تا اینجای مطلب رو اومدی، برگرد به بالای مطلب و یکبار دیگه عبارت داخل کادر رو بخون سپس این عبارت رو:

آدم قتل و تولد و مرگ را اختراع کرد و موجب هبوط اوضاع و شرایط منفی شد.
چهار اثر از فلورانس اسکاول شین ص 302  

برچسب ها: ,,,

 

سال نو شد!
۳۰ اسفند ۱۳۸۷ ساعت ۰۴:۵۰

تبریک سال 88

سال 87 هم تموم شد یا بهتره بگم سال 88 شروع شد (اینجوری مثبت تره)!

87 واسه من کلی اتفاق توش داشت که متاسفانه اکثرش از اون بدهای فراموش نشدنی بودند. هیچ عیدی تا این اندازه دلم نگرفته بود.

امیدوارم تویی که این مطلب رو میخونی کاملا برعکس من باشی و بمونی.

8 توی چین عدد شانشه و امسال دو تا 8 داره یعنی باید انتظار شانس بصورت دولا پنلا رو داشته باشید. من که دارم.

از نظر من 88 چیزی نیست جز دو تا علامت بی نهایت که رو همند (از بقل) و یه جورایی بازم باید دولا پنلا تو بی نهایت سیر کنیم.

امیدوارم همه به آرزوهای نیکشون برسن، مخصوصا تو که داری Boplo.ir عزیز رو میبینی (بالاخره تو مشتری هستی و شامل تسهیلات ویژه میشی هه).

خلاصه، 88 خوبی داشته باشیــــــــــــــــــــــــــــــــــم! عاشق

برچسب ها:

 

باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی
۲۹ بهمن ۱۳۸۷ ساعت ۰۲:۴۴

زندگی برای هرکس یک رنگه. واسه یه سری خوش رنگ واسه یه سری بدرنگ

مولانا

گاهی اوقات انقدر شنگولی که خیلی چیزا یادت میره. گاهی غصه داری هم خیلی چیزا یادت میره.

آدما بیشتر از هر چیز خودشون رو فراموش می کنن، یه جفت چشم میشن که فقط دور و اطراف رو می پان.

زندگی اون چیزی نیست که میشه بهش دست زد یا دیدش. زندگی بیشترش تو فکر آدماست. نمی خوام درباره قانون جاذبه و کارما حرف بزنم که خیلی تکراری شده ولی واسم کشف دنیای آدمایی مثل مولانا خیلی جالبه.
اونا با زندگی حال می کردن دقیقا صفا سیتی کولومبوس به معنای واقعی....

خیلی واسم پیش میاد که وقتی مشکل جلوم سبز میشه به انرژی مثبت و منفی که دادم فکر می کنم و میگم چون همش تو ذهنم "نمیشه نمیشه" بوده آخرم نشده ولی بیشتر از اون این سوال تو ذهنم میاد که پس اون موقع هایی که تو ذهنم "میشه میشه" بود، چی؟ آخه اون موقع ها هم نمیشد!

یه زمانی بهم میگفتن جادوگر چون هرکاری می خواستم می گفتم "جادو جادو" میشد ولی حالا خیلی وقته که عصای جادوییم کار نمی کنه.

وقتی این حرف مولانا یادم میاد که "باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی" فقط یه جواب واسه سوالام پیدا می کنم اینکه خیلی وقته دیگه جان نیستم!

برچسب ها:

 

1

 

me

امیرحسینم. اسمم رو دوست دارم، خودم رو دوست دارم. تهران زندگی می کنم. فارغ التحصیل مهندسی صنایع هستم. برنامه‌نویسی و طراحی وب می کنم. در واقع Web Developer محسوب میشم. برنامه نویسی و وقت گذرونی با وب تنها کاریه که خسته ام نمی کنه.
آدم خیلی سردی هستم، اینو دور و وری هام میگن. ولی به نظر خودم سرد نیستم در واقع گرمای خودم رو کم بروز می دم! آدما رو اغلب دوست دارم غیر از اون مواقعی که اونا من رو نادیده میگیرن!

این سایت رو بعد از کلی اینور اونور دوباره راه انداختم تا هرچی دوست دارم توش بنویسم، چه کسی بخونه چه نخونه.
خلاصه اینجا خونه منه،

به خونه امیرحسین خوش اومدی...

MODx | Template World