۹۰ مبارک!
۱ فروردین ۱۳۹۰ ساعت ۰۱:۵۰
سال نوو مبارک!
۹۰، ۹۰ تا مبارک! ۹۹۰ تا مبارک! خیلی مبارک!
امیدوارم در سال جدید، هر سه مورد زیر رو باشی:
- شنگول.
- منگول.
- و از همه مهمتر، حبهی انگول.

Google Chrome
دامین برای فروش:
CleanCode.ir
FastFeed.ir
Fonvi.com
تماس
انواع و اقسام سفارشات طراحی و برنامه نویسی سایت پذیرفته میشه. از سایت حمایت از خرگوشهای صورتی گرفته تا سایت قاچاق اعضای بدن!
تماس
دفتر یادداشت۹۰، ۹۰ تا مبارک! ۹۹۰ تا مبارک! خیلی مبارک!
امیدوارم در سال جدید، هر سه مورد زیر رو باشی:

جدیدا یه فکری به سرم زده که به هرکی گفتم یه واکنش داشت. یکی گفت: الو الو صدات نمیاد. یکی سرش رو از ماشین برد بیرون. یکی یکم نگام کرد کرد و گفت: چیزی زدی امیرحسین؟!! یکی خیلی جدی گفت برو علائم اسکیزوفرنی رو تحقیق کن اگر تو خودت دیدی سریع برو دکتر. یه نفر هم سکوت کرد انگار هیچی نشنیده!
داستان از این قراره: همه چیز و همه کس حتی خود من، توهمات و خلاقیت من هستند و چیزی جز من وجود نداره!
همه ما خورشید رو میشناسیم. از خودم شروع می کنم. من خورشید رو میبینیم. احساسش می کنم. آیا ممکنه این دیدن و احساس کاملا زاییده ذهن من باشه؟ براساس مقدمه اول، من می تونم یک احساس مادی رو تصور کنم. پس اگر من به این دانسته خودم شک کنم، چه چیزی میتونه من رو از این شک دربیاره؟
یه راه ساده. میرم توی خیابون، از اولین کسی که میبینیم میپرسم که اون هم خورشید رو میبینه یا نه. اون شخص جواب مثبت میده. آیا ممکنه که اون آدم مثل من خورشید رو تصور کرده باشه یعنی توهم مشترکی داشته باشیم؟ یا آیا ممکنه که خود اون شخص زاییده ذهن من باشه؟ یعنی من توی ذهنم کسی رو خلق کردم و باهاش صحبت کردم؟
از کجا میشه فهمید؟ میشه یک نفر سومی رو پیدا کرد. اون نفر سوم هم میتونه شرایط نفر قبلی رو داشته باشه! نفر چهارم هم همینطور الی آخر.
در نتیجه یا همه انسانهایی که من میشناسم توهم و تصور من هستند یا همه توهم مشترکی به نام خورشید داریم.
حالا خورشید رو فراموش کنیم. خود آدمها رو در نظر بگیریم. چطور به من ثابت بشه که همه آدمهایی که دیدم و میشناسم، زاییده ذهن من نبودند؟ یعنی من تنها انسان روی زمین هستم که تونستم انسانهای دیگه رو تصور کنم. این غیرممکنه؟ حتما میگی آره با این استدلال که مطمئنی خودت واقعی هستی. ولی من این رو از کجا بفهمم. راهی سراغ داری؟ آخرش میخوای بیای بزنی تو گوشم و بگی: من هستم یا نیستم؟ که این پدیده هم از این نظریه مستثنی نیست و میتونه ساخته ذهن من باشه که من یک نفر رو در توهم خودم ایجاد کردم که برای اثبات وجود خودش اومده زده تو گوش من!
یه سوال. من الان دارم وبلاگنویسی می کنم برای تو که داری میخونی. چطور میتونم بگم تو نیستی وقتی دارم واست وقت میذارم؟ اگر تو وجود داری پس واقعا وجود داری. من اینجوری جواب میدم: وقتی حجم تصور میتونه اینقدر بدون مرز باشه پس هر اتفاقی توی زندگی من میتونه غیرواقعی باشه. هر صحبتی. هر حادثه ای. هر پدیده ای. یعنی من الان دارم تصورم می کنم که دارم تایپ می کنم یعنی مثل یک فیلم توی ذهن من داره اتفاق بیافته.
پاراگرافهای بالا، خلاصه و تکه هابی از پست هستند. کاملش رو در ادامه مقاله میتونی بخونی اگر علاقمندی...
این آدما
یه کار زشتی می کنند که واقعا به نظر من کثیفترین کار دنیاست!
میخواستم یه پست درباره اش بنویسم ولی دیدم هرچی کمتر ازش حرف بزنم، فضای بلاگ کمتر به نامش آلوده میشه
هشت تا شخصیت تاریخی وجود داره که من واقعا بهشون علاقمندم راستش نمیدونم چرا! یعنی یه جورایی ناخودآگاه بهشون علاقمندم (جدی). به ترتیب تاریخ، اینها هستند:
درباره هیتلر هیچ اطلاع خاصی ندارم ولی به نظر آدم جالبی بوده. شاید وقتی درباره اش تحقیق کردم از اون هم خوشم اومد!
من آواتار اکانت یاهو پالسم، یه عکس خوشگل از آبراهام لینکلن هست. یعنی همین عکسی که اینجا تو این پست میبینی. گفتم برم سرچ کنم ببینم دیگه چه عکسی ازش پیدا میشه، به صفحه ویکیپدیاش برخوردم. توی ترجمه فارسی اش، یه بخشی با عنوان "نامه ابراهام لینكلن به آموزگار فرزندش" داره. خوندم دیدم واقعا ارزشمنده و جالب دونستم اینجا بذارم شاید واسه تو هم جالب باشه:
او باید بداند كه همه مردم عادل و صادق نیستند. اما به فرزندم بیاموزید كه به ازای هر شیاد، انسانهای صدیق هم وجود دارند. به او بگویید در ازای هر سیاستمدار خودخواه، رهبر با همتی هم وجود دارد. به او بیاموزید كه در ازای هر دشمن، دوستی هم هست. میدانم كه وقت میگیرد اما بیاموزید اگر با كار و زحمت خویش یك دلار بدست آورد بهتر از آن است كه جایی در زمین پنج دلار پیدا كند. به او بیاموزید كه از باختن پند بگیرد و از پیروز شدن لذت ببرد. او را از غبطه خوردن برحذر دارید. به او نقش و تاثیر مهم خندیدن را یاد آور شوید. اگر میتوانید به او نقش مهم كتاب را در زندگی بیاموزید. به او بگویید تعمق كند، به پرندگان در حال پرواز در دل آسمان، به گلهای درون باغچه، به زنبورهای كه در هوا پرواز میكنند دقیق شود.
به فرزندم بیاموزید كه در مدرسه بهتر این است كه مردود شود اما با تقلب به قبولی نرسد. به او یاد دهید كه با ملایم ها ملایم و با گردن كشها، گردن كش باشد. به عقایدش ایمان داشته باشد حتی اگر همه خلاف او حرف بزنند(و او را مسخره كنند). به او یاد دهید كه همه حرف ها را بشنود و سخنی را كه به نظرش درست میرسد انتخاب كند.
ارزشهای زندگی را به فرزندم آموزش دهید. به او یاد دهید در اوج اندوه تبسم كند. به او بیاموزید كه در اشك ریختن خجالتی وجود ندارد. به او بیاموزید كه میتواند برای فكر و شعورش مبلغی تعیین كند اما قیمت گذاری برای دل بی معنا است.
به او بگویید كه تسلیم هیاهو نشود و اگر خود را برحق میداند پای سخنش بایستد و با تمام قوا بجنگد.
در كار تدریس به فرزندم ملایمت به خرج دهید اما از او یك ناز پرورده نسازید، بگذارید شجاع باشد. به او بیاموزید كه به مردم اعتقاد داشته باشد. توقع زیادی است اما ببینید كه میتوانید چه كار كنید.
شاید واست جالب باشه. من زمان کنکورم، یه ریش فانتزی گذاشته بودم که درست مثل همین عکس آبراهام لینکلن بود. یکی گفت ریشت مثل آبراهام لینکلنه. من رفتم ببینم کیه اینکه ریشش مدل من بوده و اونجا ایشون رو شناختم!
منبع: آبراهام لینکلن. از ویکیپدیا، دانشنامهٔ آزاد
حتما دیدی توی پارکها روی چمنها یه تابلو زدند و روش نوشتند "لطفا وارد چمن نشوید!". دو تا امکان جدید به این بلاگ اضافه کردم که بیشتر نقش دکور رو دارند تا کاربرد درست و حسابی.
توی این بلاگ، فرم کامنت یه جورایی واسه قشنگیه، هیچکس ازش استفاده نمی کنه. حالا این قابلیتهایی که اضافه کردم، کاربردشون از کامنت هم کمتره و مثل چمنی می مونه که روش نوشته "لطفا وارد چمن نشوید!" و کسی طرفشون نمیره مگر بعضی بچه های شیطون.
اول قابلیت Bookmark پستهاست. در لیست پستها مثل صفحه اول، همونجور که در تصویر قابل مشاهده است، آیکونهایی برای Bookmark قرار داده شده.

در صفحه هر پست هم این آیکونها قرار گرفتند. اینها گلهای کنار چمن هستند. فقط وجود دارند.
با کلیک روی این آیکونها، وارد سایتشون میشیم تا اون پست رو با بقیه به اشتراک بذاریم تا شاید یه روزی به درد یه بابایی خورد.
قابلیت دوم اضافه شدن RSS Feed برای هر دسته از بلاگه. تا حالا یه RSS Feed برای همه پستهای وبلاگ بصورت درهم داشتم که سوا کردنی هم نبود ولی حالا در کنار اون، برای هر دسته یک RSS Feed مجزا دارم.
توی لیست پستها و در انتهای خلاصه هر پست آیکون این فید رو می تونی مشاهده کنی

همینطور وقتی وارد دسته ای میشی یعنی مثلا روی یکی از لینکهای منوی سایت مثل "پی اچ پی" یا "دفتر یادداشت" کلیک می کنی و به صفحه اش بری، لینک RSS Feed اون دسته رو کنار عنوانش مشاهده می کنی.

همیشه رو به راه باشی!
این آدما
همــــــــــیشه در حال رفت آمدند. کافیه به یکی از خیابونهای اصلی شهر بریم و میبینیم که همه در حال رفتن از جایی به جای دیگه هستند. من نفهمیدم که این آدما که اینقدر همیشه توی راه هستند، پس کی کار می کنند؟
غیر از اونایی که رفت و آمد کارشونه مثل راننده ها، بقیه واسه چی اینقدر توی خیابون میچرخند؟
این آدما
در پاسخ بعضی سوالها، بجای اینکه واقعیتی که رخ داده رو بگن، شروع به چرت و پرت گفتن می کنند. داستانهایی تعریف می می کنند که از خودشون ساختند و هیچوقت اتفاق نیافتاده! و بهش میگن دروغ.
این کار رو یا برای فرار از بی مسئولیتی هاشون می کنند یا برای دست انداختن مخاطب.
باحالیش اینجاست که توی نود و نه درصد مواقع، عدم صداقت کـــــاملا قابل تشخیصه و مخاطب اگر این داستان من در آوردی رو باور کنه ولی انرژی منفی گوینده رو احساس می کنه. یعنی اگر دو نفر با هم صد تا داستان تعریف کنند که مال یکی همه اش دروغ باشه و اون یکی حقیقت و ما متوجه نشیم، فردی که حقیقتگویی کرده کاملا احساس بهتری رو برای ما ایجاد کرده.
به نظر من، حقیقت یکی از مقدسترین کلمات هست و دروغ کثیفترین کلمات!
واقــــــــــــــــــــــعا امان از دست این آدما که با دروغ رابطه هاشون رو کثیف می کنند و همدیگر رو می رنجونند!
من اصلا اهل فیلم تماشا کردن نیستم. یه علتش نبود وقت و حوصله است و علت دیگه اش کمبود فیلم درست و حسابیه.
چند شب پیش، سه ساعت وقت گرانبهام رو صرف تماشای فیلم Avatar کردم و در آخر فیلم، مأیوس و ناامید که از اینکه چه فیلم چرندی بود، با شروع تیتراژ پایانی، نظرم عوض شد و خدا رو شکر کردم که تا اینجای فیلم رسیدم. آهنگ آخر فیلم فوق العاده بود! جدا اگر این آهنگ آخر این فیلم نبود، آقای جیمز کامرون بخاطر ساختن این فیلم گرانبها، از من چند تا فحش کش دار میخورد.
اسم آهنگ I See You هست که خانم Leona Lewis خوندند. شعر این آهنگ واقعا لطیفه! در همین پست می تونی بخونی. از مفهوم شعر کاملا واضحه که برای این فیلم گفته شده. توی فیلم از اصطلاح "I See You" برای ابراز احترام و علاقه استفاده می کنند.
به شدت پیشنهاد می کنم این آهنگ رو گوش کنی تا توی لذت من شریک شی!
در آخر پست، نقد من از این فیلم رو می تونی مطالعه کنی و بفهمی که چرا کم فیلم تماشا می کنم!
ادامه پست...
این آدما
با هم دشمن هستند و تا جایی که جا داره سر هم رو کلاه و میذارند و توی گردهمایی ای به نام جنگ ، همدیگر رو می کشند ولی بیشتر مواقعی که اختراع خوب و سودمندی می کنند با هم به اشتراک میذارند تا با هم استفاده کنند.
من نفهمیدم که خشاب پر اسلحه اشون رو باور کنم یا دلسوزی و میل به پیشرفت جمعی اشون رو....
این آدما
همدیگر رو میکشند!!!
یه سری ابزار کشتار میسازند، یه سری این ابزار رو تهیه می کنند تا عمر یه سری آدما رو باهاش تموم کنند!
من نفهمیدم که وقتی یه نفر به دنیا میاد، زندگی می کنه، فکر می کنه، احساس می کنه، خوشحال میشه، میخنده، گریه می کنه، غمگین میشه، محبت می کنه، محبت میبینه، چطور میشه که یه نفر دیگه یه فشار دادن یک دکمه یا کاری مشابهش، تعیین می کنه که این آدم دیگه نباید نفس بکشه؟
کاری با تقدیر و عجل ندارم. آدما چطور به خودشون جرأت میدهند تا چنین جسارتی رو به مخلوق به این خفنی بکنند؟
تازه دور هم جمع میشن و با هم گروهی کشتار می کنند. بهش میگن جنگ و کلی بهش افتخار می کنند. توی جنگ یه سری پول خرج می کنند تا آدمایی این وسط کشته بشند. جالب اینجاست که وقتی جنگ تموم میشه و به اصطلاح طرفی پیروز میشه، زمینه یه سری دشمنی و کینه و کشتار رو ایجاد می کنه!!!!!
یه فکری همیشه باهام بوده که اسمش رو گذاشتم "فلسفه پاستیل"!
فلسفه پاستیل با این موقعیت پیش میاد که فرض کن:
داری توی خیابون پاستیل میخوری و خیلی خوشحالی و یه بچه فال فروش ریزه میزه میبینی. دلت میخواد که از پاستیلت به اون بچه هم بدی. اگر اون بچه واقعا فقیر باشه و تا حالا پاستیل نخورده باشه، دادن پاستیل به اون بچه یکی از این عواقب رو داره:
موقعیت اینچنینی خیلی پیش میاد. وقتی میخوایم به کسی، چیز خوبی بدیم که ممکنه دیگه بهش دست پیدا نکنه، نمی دونم کار خوبی هست یا نه.
اگه این پست رو خوندی، بگو که تو چی فکر می کنی...
این آدما
انرژی مصرف می کنند و پول درمیارند تا مواد غذایی بخرند یا کلی زحمت میکشند تا این مواد رو تهیه کنند.
انرژی و وقتی رو صرف پختن این مواد می کنند.
در عرض سه سوت، از طریق یه سوراخ روی صورت، همه اش رو وارد بدنشون می کنند.
ظرف و ظروفی که طی مراحل بالا کثیف شده اند رو میشورند.
و با رفتن به یک اتاقک کوچیک در خونه اشون، مقدار زیادی از اون غذا رو به طبیعت بر می گردونند.
چند ساعت بعد این چرخه با کمی تغییر تکرار میشه.
آخه واسه کاری که روزی چند بار انجام میشه این همه زحمت لازمه؟
چند روز پیش داشتم تو خیابون راه میرفتم. دقت کردم دیدم روزهای آخر ساله و خیابونها شلوغه. همه دارند خرید می کنند، همه عجله دارند. چیزی که بین همشون مشترک بود، خوشحالی سال نو بود. همه واسه تغییر سال شاد بودند.
با خودم فکر می کردم، چرا سال نو خوشحالی داره؟ این سوال شاید واست عجیب باشه ولی من یکم شخصیت اجتماعیم خاصه و خیلی از مسائل عادی واسه من حل نشده است. با خودم گفتم عوض شدن سال؟ خیلی چیزا عوض میشه مثل ماه و فصل و چیزای دیگه. چرا واسه اونها خوشحال نمیشیم؟ یا تموم شدن سال جاری؟ اینم خوشحالی نداره بازم خیلی چیزا تموم میشه و همه چیز عادیه!
به یک جواب جالب رسیدم. همه آدما شاید خودشون ندونند ولی خوشحالند چون منتظر یک سال جدید هستند. سالی که هنوز نیومده. اوقاتی که کسی ندیده و این خوشحالی فقط یک معنی میده و اونم اسمش امید می تونه باشه.
خیلی شگفت زده شدم از مردمی که دارند توی فشار اقتصادی و روحی و تنگنا سر می کنند، چقدر می تونند امیدوار باشند! از گرفتارترینشون تا راحتترینشون. کسی نیست که عید ته دلش خوشحال نباشه!
از نوروز آموختم که همیشه می تونم خوشحال باشم و امیدوار. چون
« توی بدترین اوضاع هم کسی فردا رو ندیده! »
امیدوارم در سال هشتاد و نه امیدهای ما به ثمر بشینه و همه خوشحالتر باشیم. همه نه بعضیا!
شاد باشید
امیرحسین
پرسيدم: چطور مي توان بهتر زندگي کرد؟
من 22 سال پیش تو همین لحظه به این دنیا اومدم.
پس تولدم مبارک!
خانم Sarah Conner چند سال پیش به همراه آقاشون(همسرش) آقای Marc Terenzi یه کار جالب کردند و آهنگ Just One Last Dance رو ساختند و خوندند.
این آهنگ رو جدیدا از بروبچ کندم و برای داونلود گذاشتم.
آهنگ فوق العاده زیباییه و شعر معرکه ای داره. حجمش کمتر از 6 مگابیته و کیفیتش توپه!
واقعا آهنگ قشنگیه. امیرحسین بهت توصیه می کنه که گوش بدی. متن شعرش رو اینجا هم قرار دادم که بخونی ببینی امیرحسین هیچوقت دروغ نمیگه!
لینک داونلود و متن شعر رو توی دنباله مطلب می تونی ببینی....
داری تو خیابون راه میری و کیفت پر پوله! همچین کیفت رو چسبیدی که همه دور و وری هات فهمیدند که تو کیفت یه چیزی داری.
از قضا، یکی دو تا از این دور و وری ها دارای روحیه بزه و خلاف هستند و در زمینه رذالت و اوباشی گری فعالیت می کنند یا به اصطلاح دزد هستند!
این اشخاص دزد، تو رو یه آدم کیف بدست نمی بینند. اونا تو رو یه تابلوی بزرگ میبینند که روش بصورت گنده و Bold نوشته:

حالا اگه طبیعی مثل آدمای دیگه راه بری، اونا هم به تو مشکوک نمیشن.
این یه مثال بود از اینکه بدی وجود نداره. اونی که هست ساخته خود ماست. یه قرارداد امنیتی بین آدما که مثلا اگه در خونه ات رو قفل نکنی، دزد میاد اموالت رو میبره. حالا اگه این قرارداد رو با هم نبندیم، کسی به فکرش میرسه که همچین کاری کنه؟ نمیرسه چون اون دزدی که قراره از این موقعیت سوء استفاده کنه خودش مثل باقی مردم در خونه اش رو قفل نکرده.....
اگه تا اینجای مطلب رو اومدی، برگرد به بالای مطلب و یکبار دیگه عبارت داخل کادر رو بخون سپس این عبارت رو:
آدم قتل و تولد و مرگ را اختراع کرد و موجب هبوط اوضاع و شرایط منفی شد.
چهار اثر از فلورانس اسکاول شین ص 302
سال 87 هم تموم شد یا بهتره بگم سال 88 شروع شد (اینجوری مثبت تره)!
87 واسه من کلی اتفاق توش داشت که متاسفانه اکثرش از اون بدهای فراموش نشدنی بودند. هیچ عیدی تا این اندازه دلم نگرفته بود.
امیدوارم تویی که این مطلب رو میخونی کاملا برعکس من باشی و بمونی.
8 توی چین عدد شانشه و امسال دو تا 8 داره یعنی باید انتظار شانس بصورت دولا پنلا رو داشته باشید. من که دارم.
از نظر من 88 چیزی نیست جز دو تا علامت بی نهایت که رو همند (از بقل) و یه جورایی بازم باید دولا پنلا تو بی نهایت سیر کنیم.
امیدوارم همه به آرزوهای نیکشون برسن، مخصوصا تو که داری Boplo.ir عزیز رو میبینی (بالاخره تو مشتری هستی و شامل تسهیلات ویژه میشی
).
خلاصه، 88 خوبی داشته باشیــــــــــــــــــــــــــــــــــم! ![]()
گاهی اوقات انقدر شنگولی که خیلی چیزا یادت میره. گاهی غصه داری هم خیلی چیزا یادت میره.
آدما بیشتر از هر چیز خودشون رو فراموش می کنن، یه جفت چشم میشن که فقط دور و اطراف رو می پان.
زندگی اون چیزی نیست که میشه بهش دست زد یا دیدش. زندگی بیشترش تو فکر آدماست. نمی خوام درباره قانون جاذبه و کارما حرف بزنم که خیلی تکراری شده ولی واسم کشف دنیای آدمایی مثل مولانا خیلی جالبه.
اونا با زندگی حال می کردن دقیقا صفا سیتی کولومبوس به معنای واقعی....
خیلی واسم پیش میاد که وقتی مشکل جلوم سبز میشه به انرژی مثبت و منفی که دادم فکر می کنم و میگم چون همش تو ذهنم "نمیشه نمیشه" بوده آخرم نشده ولی بیشتر از اون این سوال تو ذهنم میاد که پس اون موقع هایی که تو ذهنم "میشه میشه" بود، چی؟ آخه اون موقع ها هم نمیشد!
یه زمانی بهم میگفتن جادوگر چون هرکاری می خواستم می گفتم "جادو جادو" میشد ولی حالا خیلی وقته که عصای جادوییم کار نمی کنه.
وقتی این حرف مولانا یادم میاد که "باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی" فقط یه جواب واسه سوالام پیدا می کنم اینکه خیلی وقته دیگه جان نیستم!